بامداد روز 26 خرداد 1346، بالا پشت بام خانه، نه بیمارستان!... قابله مادر بزرگم، خانم ننه بود. آقاجان، بچه ها را برای دیدن من، صدا میزند. صدای گام و دویدنشان روی پله می شنوم. جمشید 14 ساله، فتانه 12 ساله، پروانه 10 ساله و عباس 6 ساله، فقط اینها نبودند، سه برادر دیگرم که قبل از جمشید فوت کرده بودند، با بالهای فرشتگان که اون دنیا بخاطر بی گناهیشان هدیه شده بود، به این جمع پیوستند، منتهی با سکوت، میخندیدند و حرف نمیزدند! همه بالا سر مامان جمع شده بودند و ذوق می کردند. احتمالا عباس از همه خوشحالتر است، از این بابت که دیگر ته تغاری نیست ولی نه! خواهرهایم از آمدنم به این دنیا ذوق داشتند! وای یک داداش کوچولو!... آخش!... و جمشید باد به غبغبه میانداخت، باز یک کوچکتر دیگر از خودم، ای ول!..... من از دروازه مادرم، از درون یک سیاهچال نه! بهتر است بگویم از یک هتل با کلیه امکانات سرشار از آرامش به دنیایی آمده بودم که خیلی بزرگ و ناامن بود!... مطمئنا هیچکس حافظه روز تولدش را ندارد و این لطف خداست، زیرا اگر موقع بیرون آمدن و درک تفاوت عظمت دنیا با شکم مادر را داشتیم، از وحشت زهره ترک می شدیم! ... مادربزرگ نافم را برید و مرا در آغوش گرم مامان رها کرد. یک خوشحالی وصف ناپذیر بعد از درد زایمان، مامانم را فرا گرفته بود. گویی مصداق فرج بعد از شدت بودم! مامانها عادت دارند بر بچه هایشان، منت درد و زایمان را بگذارند ولی بچه ها هم میتوانند منت خوشی وصف ناپذیر مادر یک نوزاد تازه بدنیا آمده را بدهند. در گروه تلگرامی که خانمی بابت گفتگوهای منطقی و فلسفی راه انداخته بود، وی از نگاه یک فمنیست معتقد بود، مادر بودن یک تحمیل تاریخی و شرایطی مردان بر زنان است و زنان میتوانند مادر نباشند و قوی باشند و از زندگی لذت ببرند. من جلویش ایستادم و نوشتم، خیر! مادر بودن یک لطف و مرحمت متعلق به کهن الگوها و غریزه انسان است و نبودن آن، مقدار زیادی از پیاله مهر و مهربانی را از دنیا می گیرد، حتی در یک جامعه تمام فمنیستی، باز چیزی جای رابطه مادر و فرزند را نمی گیرد.
خب با وجود سه برادر فوت کرده و چهار برادر و خواهر حی و حاضر، معلوم بود، وجود من یک پدیده یگانه در خانه نبوده است ولی من با این وجود نماینده میلیاردها اسپرمی بودم که برای ورود به تخمک مادرم فدا شده اند! لذا من حق غر زدن ندارم. من انتخاب شده هستم و وجود من مانند یک معجزه است.
حالا چرا من تجربه هشتم پدر و مادرم شدم. دو پسر و دو دختر برای آنها مگر کافی نبودند. پدرم تعریف کرد که آقای همشهری اش، یک پسر بچه کوچولو داشت که به خانه بابا و مامان ما میآمد و آنها با دیدنش و شیطنتش قند دلشون آب میشد. هوس وجود یک وروجک، نطفه مرا در یک شب عاشقانه بست. من با پررویی و قویتر از بقیه رقیبانم، وارد رحم مامانم شدم و شکل گرفتم. بزرگ شدم. دست و پای کوچک پیدا کردم. کله ام گنده تر شد. اغلب موقع ها خواب بودم و بیدار که میشدم به شکم مادرم، لگد می زدم! چه کیفی می کرد مامان! .... موقعی که پسرم در شکم مامانش بود، گاه ورجه وورجه میکرد، مادر صورتش شاد میشد، گویا درد با لذتی داشت. به من می گفت: نادر! نگاه کن، پسره داره لگد میزنه!... من هم واقعا به دیواره شکم مامانم لگد میزدم. ورزش میکردم. تمرین می کردم. آماده یک رزم بزرگ برای یک زندگی میشدم!... وقتی با دستان خانم ننه، آمدم بیرون، با ناله های نوزادیم، ابراز وجود به دنیای بزرگ بزرگ کردم! ... و با دهن کجی بزرگ بزرگتر شدم.
.
برچسب:
نویسنده: یاسین شریفی