شب دست ها را بریده، فریاد از دیوار بالا نمی رود
چشم ها فاصله ها را شلیک می کنند
روز از روزن ستاره ها، به ملاقاتم می آید
چگونه طنابی از ستاره ببافم و به کجای این آسمان بیاویزم
می دانم بالاتر از سیاهی رنگی هست
گلها را در نگاتیو یک شب، با نگاهم لمس کرده ام
در داستانی
ستاره ها را در مهمانی شهاب ها به خانه می آورم
در سپیدی کاغذهای باکره می کارم
و با خاطره طلوع در خواب خورشید
گل هایم در زخمهای قلم می درخشند
اکنون در قبر مزرعه ای دارم....
برچسب:
نویسنده: یاسین شریفی